داستان
پرنده
علي موسي‌زاده
تعداد مشاهده : 2600 توليدات داستان  سه شنبه، 16 بهمن 1386  11:00:42

انگشتش را روي سطح مه‌آلود و نمناك شيشه مي‌لغزاند و يك دايره درست مي‌كند. يك ‌آسمان خاكستري، خياباني كه امتداد آن در ميان مه ناپديد مي‌شود و دودكش‌هايي كه دود سياه و غليظ ترشح مي‌كنند.

صورتش را به شيشه مي‌چسباند؛ اينجا هم يك بالكن باريك و دراز كه تا پنجره اتاق كناري امتداد دارد؛ بخار نفس‌هايش روي شيشه مي‌نشيند و دايره شفاف دوباره مه‌آلود و كدر مي‌شود.

با صداي ماهرخ كه مي‌گويد: «خانوم! كار امروز تمام شد، دارم مي‌رم خونه…» صورتش را از روي شيشه برمي‌دارد، لبخند مي‌زند.

«خانم» به طرف اتاق مي‌رود: اتاقي كه پنجره‌اش رو به بالكن باز مي‌شود، اتاقي بزرگ با مجموعه‌اي از قفس‌ها، درست مثل اينكه ديوار را با اين قفس‌هاي خالي ساخته‌اند. در وسط اتاق يك پايه‌ي بلند نقره‌اي به چشم مي‌خورد، با يك پرنده بر روي آن؛ پرنده‌ي خشكيده‌اي با پرهاي سفيد رنگ و يك طوق سياه كه در جمجمة پرنده يك حفره عميق ديده مي‌شود.

روي ميز كنار پنجره كتابهايي با عكس پرنده‌هاي مختلف قرار دارند؛ كه روي جلد بيشتر كتاب‌ها عكس پرنده‌اي به چشم مي‌خورد: به رنگ سفيد با يك طوق سياه. (خانم) به پرنده روي برج نقره‌اي خيره مي‌شود و پلكهايش را آرام آرام روي هم مي‌گذارد.

در اتاق صداي پرنده‌ها همه جا را پر كرده بود، خانم كنار پنجره‌ي باز، خيابان را نگاه مي‌كرد. آن پايين دو پسربچه با تيروكمان به سيم برق نگاه مي‌كردند. ماهرخ آمد و خبر داد كه تلفني با خانم كار دارند.

«… بله؟!

… صدا نمي‌آيد، يه كم بلندتر!...

… پس اونجا چه غلطي مي‌كنين؟!...

مگه كتابو نخوندين؟! گفته باشم، بيخودي از اين كشور به اون كشور نرين.

… مواظب باشين … مواظب باشين زخميش نكنين… »

و بعد از كمي مكث ترق گوشي را گذاشت و گفت «احمقها».

«خانم» در حالي‌كه كتابي را كه در دستش بود ورق مي‌زد به اتاق برگشت، لب پنجره پرنده سياهي نشسته بود و قناري‌ها توي قفس كنار پنجره بي‌تابي مي‌كردند- «چه زاغ سياه و زشتي» اين را گفت و كتاب را به سمت زاغي پرت كرد: زاغي پريد و كتاب با ورق‌هاي آشفته، كف اتاق افتاد.

خانم هرازگاهي از ظرفي كه روي ميز بود، دانه‌اي لاي انگشتان باريكش مي‌گذاشت و آن را بين ميله‌هاي قفس نگه مي‌داشت.

«خانوم! اينم آبميوه‌تون …» ماهرخ سيني را روي ميز گذاشت، نوك قناري دانه را از روي انگشتان خانم گرفت، خانم روي صندلي نشست و در حالي‌كه به كتاب نگاه مي‌كرد به ليوان لب زد. صداي پرپري آمد. پرنده سياه (دوباره) لب پنجره نشست، خطوط چهره خانم درهم كشيده شد، سعي كرد با يك حركت سريع ليوان را روي زاغي خالي كند؛ زاغي پريد و تمام آن مايع زرد روي نرده‌ها و كف بالكن پخش شد، «ماهرخ!... ماهرخ!...كجايي؟!...» ماهرخ آمد. «زود برو بالكنو بشور!...»

خانم لب پنجره ايستاد آن پايين دو پسربچه بالاي سر گنجشك مرده ايستاده بودند، ماهرخ سطل آب و صابون را در بالكن پاي پنجره گذاشت، خانم فرياد زد: «نمي خواد … يكي از اون بچه‌ها رو صدا كن…»

خانم در حالي‌كه يك اسكناس در كف دست پسرك مي‌گذاشت به او گفت كه بايد چه كار كند. سطل آب و صابون (هنوز) پاي پنجره در بالكن بود.

پسرك كمين كرد، زاغي دوباره آمد و لب پنجره نشست؛ دست‌هاي پسرك به حركت درآمدند؛ نشانه گرفت و سنگ كه رها شد: زاغ بال بال زد و توي سطل آب و صابون افتاد، ماهرخ دويد و رفت به بالكن، آب سطل سياه و كدر شده بود، ماهرخ پرنده مرده را از سطل بيرون آورد:‌ «خانوم!‌ انگاري سياه نيست…» خانم به پنجره نزديك شد:‌ «خانم ميگم شايد تو يكي از اين دودكشا افتاده…» ماهرخ پرنده را از بال آويزان كرده بود و از پرنده آب سياهي مي‌چكيد كه با قرمزي خون قاطي مي‌شد و به رنگ قهوه‌اي درمي‌آمد. سفيدي پرهاي پرنده واضح‌تر مي‌شد، خانم كتاب را نگاه كرد، چشمش به عكس روي جلد خيره ماند. «باور نمي‌كنم …» روي جلد كتاب عكس يك پرنده بود:‌ با پرهاي سفيد و يك طوق سياه و عنوان كتاب با حروف درشت نوشته شده بود؛ پرنده‌اي در حال انقراض.



 
[ نام ]
   
[ ایمیل ]
   
   
 
 
 

استان خراسان رضوی | نقشه سايت
حوزه هنری سازمان تبلیغات اسلامی خراسان رضوی