پانزده برداشت از زندگي سردار شهید بابانظر
تعداد مشاهده : 1025 هنرمردان خدا  يکشنبه، 18 مرداد 1388  12:32:25

1

پهلوان خراسان شده بود. اگر حرف مي‌زد، موضع مي گرفت ارزش تبليغي زياد داشت. يك‌بار مأمورها ساواك تو باشگاه جلوش را گرفتند كه «بايد در حزب رستاخيز ثبت‌نام كني». جواب داد:

-  شاه مرجع تقليد نيست كه هر چه گفت گوش كنم.

ساواك هم بازداشتش كرد. تو بازداشتگاه، يكي از سرهنگ‌ها شناختش. رفت پيش قاضي دادگاه نظامي به شفاعت كه «اين بنده خدا، يك قلدر بي‌سواد است، سياست چه مي‌فهمد؟!». ترفند سرهنگ گرفت؛ چند روز بعد بيرون از شهر با چشم‌هاي بسته از ماشين پرتش كردند بيرون.

 

2

مسابقات جشنواره توس بود و قرار بود فرح بيايد توي سالن مسابقات. محمد حسن از قبل با یکی از کشتی‌گیران هماهنگ کرده بود تا هم‌زمان با ورود فرح، از روی تشک علیه فرح و شاه شعار بدهد.

روز مسابقه، فرح با اطرافیانش وارد استادیوم شد. کشتی‌گیر از وسط سالن شروع کرد به شعاردادن. عده‌ای از تماشاگران هم شعارهایش را تکرار کردند. ماموران امنیتی به سمت تماشاگران حمله کردند. مسابقات به هم ريخت. صدای شعارهای مردم از بیرون استادیوم شنیده می‌شد.

 

3

از خدمتش در مرز ایران و افغانستان دو ماه بیش‌تر نگذشته بود که ماموریت جدیدی به او دادند. اعزام به پاوه کردستان.

73 ‌نفر پاسدار با یک فروند هواپیمای نظامی 130-C  از خراسان به مقصد کرمانشاه حرکت کردند. ساعتی بعد از فرود خبر رسید که دکتر چمران و نیروهایش در محاصره کومله‌ها افتاده‌اند. 20 نفر داوطلب باید با دو هلی‌کوپتر به سمت پاوه حرکت می‌کردند. اولین نفري بود كه به عنوان داوطلب بلند شد. چند دقیقه بعد شهید رستمی رو کرد به سمت نیروهایش و با اشاره به داوطلب اول گفت: در این ماموریت فرمانده شما برادر نظرنژاد است.

 

4

-  بنده شغلم قبل از انقلاب بافندگی ژاکت بود. حالا هم هر چه خدا بخواهد.

این جمله را در پاسخ به سؤال يك سرهنگ ارتشی گفت که پرسیده بود: «شما چه کاره هستید که شده‌اید فرمانده عملیات؟»

بعد از اینکه پاسگاه بستام (بانه) از دست کومله‌ها خارج شد، سرهنگ ارتشی دست روی شانه‌اش گذاشت و گفت:

- دست شما درد نکنه. ما رو دست انداخته بودی؟ شما بهترین تاکتیک نبرد در کوهستان را به نمایش گذاشتید؛ تاکتیک پله به راست، پله به چپ.

- گفت «يا حضرت عباس». موشك مالوتكا داشت فرود مي‌آمد. ماشين را راند به شانه راست جاده. ماشن لغزيد و يك‌ور افتاد. موشك خورده بود به دفرانسيل.

-  نعره مي كشيد... توان بلند شدن نداشت...  از همان‌جا كمرش شكست.

 

5

چراغچي با يك عده از بسجي‌ها آمده بود بيمارستان دكتر شريعت به ملاقاتش. به دكتر گفت: آقاي دكتر، نظرنژاد فرمانده بسيجي‌هاست. اگر اجازه بدهيد امشب بچه‌ها مي‌خواهند بيايند اين‌جا برايش دعا توسل بخوانند.

دكتر راضي نشد. نبايد از چشم‌ها نظرنژاد حتي قطره‌اي اشك مي‌آمد.

از تپه روبه‌رو بيمارستان سوسوي فانوس و شمع‌ها ديده مي‌شد. بسيجي‌‌ها جمع شده بودند روي تپه. صدا دعايشان براي بابانظر به آسمان بلند مي‌شد.

 

6

دختر كوچكش روي تخت بيمارستان نشسته بود كنارش. دكتر وارد شد و بي‌مقدمه دست دخترك را گرفت. كشيدش جلو در و يك سيلي آب‌دار به صورتش نواخت. گريه دخترك در اتاق پيچيد. دست بلند كرد كه سيلي دوم را بزند. بابانظر با تمام توان خودش را از تخت كشيد پايين و رساند به دكتر. دستش را گرفت و فرياد زد:

- چه كار مي كني مردك؟

دكتر لبخند زد و گفت: اگر امروز راه نمي رفتي، تا آخر عمر نمي‌توانستي راه بروي. بايد با يك شوك راه مي‌انداختمت.

 

دكتر هم مي‌دانست بابانظر چقدر دخترش را دوست دارد.

 

7

گفتند «بچه‌ات به دنيا آمده.» گفت: «ان‌شاءالله مبارک است.»

گفتند «نوزادت مریض شده.» گفت: «ان‌شاءالله خوب می‌شود.»

مدتي بعد، زنگ زدند كه: «بابا بچه‌ات فوت کرد، می‌خواهیم دفنش کنیم. نمی‌خواهی بیایی؟»

گفت: «نمی‌توانم بيايم. دفنش کنید.»

آن روزها، عمليات کربلای پنج بود.

 

8

خمپاره‌انداز 81 میلی‌متری پایه نداشت. لوله خمپاره‌انداز را گذاشت بین دو پاش و با دو تا کیسه گونی لوله را محکم گرفت. نیروها داخل خمپاره‌انداز گلوله می‌انداختند و به طرف کومله‌ها شلیک می‌كردند.

لوله خمپاره انداز داغ شده بود؛ دست و پاهایش می‌سوخت...

 

9

دو تیپ زرهی و پیاده عراق به خاکریز نیروهای خودی نزدیک می‌شدند. فرمانده یکی از گردان‌ها خبرداد که همه گردان عقب‌نشینی کرده‌اند. نیروهای اطلاعات و تخریب که 14‌نفر بودند کسب تکلیف کردند. گفت:

- من می‌جنگم. هر کس می‌خواهد بماند، هرکس می‌خواهد برود.

همین‌طور که آرپی‌جی می‌زد از گوش‌هایش خون می‌آمد. کمی كه تانک‌های دشمن از خاکریزها دور شدند، رفت سراغ نیروها و شروع کرد به سخنرانی:

- حسین‌جان! می‌گویند ما یاران تو هستیم. در حالی که پشت به دشمن کرده‌اند و آمده‌اند این‌جا نشسته‌اند!

ورق برگشت. نیروها خودشان را جمع و جور كردند. زدند به خاکریز اول و نبرد سنگینی عليه عراقي‌ها شروع كردند.

 

10

دکترها می‌گفتند: «شما هنوز حالت خوب نشده؛ در ضمن چند عمل دیگر دارید.»

می‌گفت: «باید برگردم ایران.»

خبر رحلت امام خمینی رحمة الله عليه را پس از چند روز شنیده بود. گریه می‌کرد. حالش بدتر شده بود. اما بالاخره دکترها را راضی کرد تا از آلمان خودش را برساند تهران.

 

11

تو خيابان فرامرز عباسی به پاسدارها زمین واگذار می‌کردند. همسرش می‌گفت: «حاجی، بچه‌ها بزرگ شده‌اند؛ دست و پایمان تنگ شده. برو یک قطعه زمین بگیر تا بسازیم.»

می‌گفت: «خانه ما 125‌متری است. زمین به کسانی تعلق می‌گیرد که خانه‌شان زیر 100 متر باشد.»

همسرش مي‌گفت: «فلانی که خانه‌اش 250متری است؛ اما زمین گرفته.»

جواب مي‌داد: «من به بقيه کار ندارم که چه کار می‌کنند. من این راه را برای گرفتن زمین و ماشین انتخاب نکرده‌ام.»

 

12

دکتر روسی چند مرتبه معاینه‌اش کرد. به يكي از همراهانش گفت: «مواظبش باشید. ممکن است حتي روی صندلی به طور ناگهانی از دنیا برود.»

چیزهای مختصری از صحبت‌های دکتر را فهمید. گفت:  من از مرگ نمی‌ترسم. تا آخرین روزی هم که زنده‌ام از کار کردن دست نمی‌‌کشم.

 

13

جلسه برنامه‌ریزی یکی از شرکت‌های سپاه بود. از صبح تاظهر طول کشید. قرار شد جلسه بعد از ناهار ادامه پیدا کند.

سفره كه پهن شد و چند نفر از مسؤولین هم نشستند، گفت: «می‌دانید این غذاها را که می‌خورید، باید جوابگو باشید؛ جوابگوی مردم، جوابگوي خدا. این غذاها از بیت‌المال است.»

 

14

از بناد جانبازان تماس گرفته بودند خانه‌شان:

- آقا محمد حسن شهيد شده؟

- نه! براي چي؟

- از وقتي توي بنياد برايشان پرونده تشكيل داده‌ايم حتي براي يك مورد هم نشده كه بياند اينجا. رو پرونده‌اش خاك گرفته. گفتيم شاد شهيد شده!

 

15

- مرتضي، نگاه كن سر و صورتم چقدر سفيد شده.

مرتضي گفت: اشكال نداره. مشهد كه رفتيم موهاي صورتتون رو رنگ كنيد كه مشكي بشه.

با پسرش مرتضي رفته بود بازديد مناطق جنگ كردستان. به يكي از ارتفاعات كه رسيد خسته شد. دراز كشيد.

خواب ديده بود تا موها سر و صورتش سفيد نشود شهيد نخواهد شد. همان‌جا كنار مرتضي حالش بد شد. روي همان ارتفاعات شهيد شد كه سال‌ها مي‌شناختشان.

 

اداره کل حفظ آثار و نشر ارزش های دفاع مقدس

 



 
[ نام ]
   
[ ایمیل ]
   
   
 
 
 

استان خراسان رضوی | نقشه سايت
حوزه هنری سازمان تبلیغات اسلامی خراسان رضوی